... زیرا اندیشیدن و هستی هر دو همان است.

— پارمنیدس، ۳

ایدئالیسم یا آرمان گرایی (به آلمانی: Idealismus) یا مینوگروی نام مجموعه‌ای از دیدگاه‌های فلسفی با این ادعاست که ایده‌ها موضوع حقیقی معرفت هستند؛ ایده‌ها بر اشیا مقدم‌اند و این ایده‌ها هستند که امکانِ بودن را برای اشیا فراهم می‌کنند. بر مبنای این دیدگاه، ایده‌ها، هم از نظر معرفت‌شناختی و هم از نظر متافیزیکی اولویت دارند و واقعیت خارجی، آنچنان که ما درک می‌کنیم، منعکس‌کننده فرایندهای ذهنی است. ایدئالیسم مدّعی نیست ذهن خالق ماده یا جهان مادی است. همچنین این دیدگاه، «فکر» را با «متعَلَّق فکر» یکی در نظر نمی‌گیرد، بلکه مدعی است جهان خارج را تنها با توسل به فرایند ایده‌ها می‌توان درک کرد.

ایدئالیسم نقطهٔ مقابل رئالیسم (واقع گرایی یا اصل اصالت واقع) است که معتقدست برای شناخت حقیقت جهان بیرون، چندان نمی‌توان به ذهن انسان متّکی بود.

با اصطلاحات فلسفهٔ صدرایی ایدئالیسم یعنی، برای عاقل تنها معقول بالذات یا نفس‌الأمر دارای تأصل است، زیرا علم به عالم خارج، جز از مجرای معقول بالذات ممکن نیست و عالم خارج، از این حیث که معقول بالعرض است، متعَلَّق معرفت انسانی قرار نمی‌گیرد.

محتویات

گونه‌های ایدئالیسم

ایدئالیسم در دوران باستان

اگر این جهان زیباست، پس بی‌گمان در ایجاد جهان آنچه را سرمدی است سرمشق قرار داده.

— افلاطون، تیمائوس ۲۹

تئودور گمپرتس در اثر خود با عنوان متفکران یونان نظریهٔ پارمنیدس را قوی‌ترین سلاح در دست ماتریالیست‌های باستان می‌داند در حالی که خودِ نظریه ماده‌گرا نیست و از سوی دیگر از ستایش افلاطون، که بزرگ‌ترین مخالف ماده‌گرایی بود، از وی به عنوان «محترم‌ترین فیلسوفان پیش از وی» یاد می‌کند.

نظریهٔ او (پارمنیدس) در دامن خود، دو برادر پرورده است که دشمن یک‌دیگرند، مذهب اصالت ماده و مذهب اصالت روح، این دو ضد آشتی‌ناپذیر در حوزهٔ مابعدالطبیعه، از ریشهٔ واحدی سر بر زده‌اند یعنی مفهوم دقیق جوهر، که گرچه ابداع فیلسوفان الئایی (پارمنیدس و پیروانش) نیست ولی به دست آنان از نظریهٔ مادهٔ نخستین بدرآورده شده و عرضه گردیده است.

— تئودور گمپرتس، متفکران یونان

به نظر فردریک کاپلستون پارمنیدس را، به سبب تأثیرِ تردیدناپذیرش در افلاطون، می‌توان به عنوان «پدر ایدئالیسم»، و افلاطون را «نخستین ایدئالیست بزرگ» توصیف کرد. از نظر افلاطون اشیاء محسوس از آن‌جهت در ایده‌ها شریک‌اند و از آن‌ها تقلید می‌کنند که ایده‌ها صًوَر اصلی اشیاء محسوس‌اند.

ایدئالیسم آلمانی

رستاخیز ایدئالیسم با کانت و در آثار وی روی می‌دهد. در تاریخ فلسفه دورانی را که با کانت آغاز و با فیشته، شلینگ، و هگل ادامه می‌یابد، ایدئالیسم آلمانی می‌نامند. ایدئالیسم آلمانی را، از آن رو که واکنشی در برابر چالش پیش‌آمده از انقلاب فرانسه، و به منظور تجدید سازمان دولت و جامعه بر یک پایهٔ معقول، برای سازگاری نهادهای سیاسی و اجتماعی با آزادی و مصلحت فرد بود، نظریهٔ انقلاب فرانسه نامیده‌اند. ایدئالیسم آلمانی در تعالیم هگل اوج گرفت، هگل دستگاه فلسفی خود را دربرگیرندهٔ دستاوردهای ایدئالیسم آلمانی و به اصطلاح خود او نتیجهٔ دیالکتیکی تمامی منازل ایدئالیسم آلمانی می‌داند. از نظر هگل فیشته نمایندهٔ ایدئالیسم درون‌ذات، نمایندهٔ تضاد جاودانهٔ من و جز-من است. شلینگ نمایندهٔ ایدئالیسم برون‌ذات است، یعنی پذیرش همانی من و جز-من در مطلق، و خود وی نمایندهٔ ایدئالیسم مطلق است.

از نظر فلسفهٔ سیاسی ایدئالیسم آلمانی بیانگر این اعتقاد بود که نهادهای اجتماعی و سیاسی باید هماهنگ با تحول آزادانهٔ فرد باشند.

ایدئالیسم استعلایی

ایدئالیسم مصطلح من نوع کاملاً بخصوصی است ... [که] آن را ... ایدئالیسم انتقادی می‌نامم.

— ایمانوئل کانت، تمهیدات

کانت بنیانگذار گونه‌ای از ایدئالیسم است که آن را «ایدئالیسم استعلایی (فراباشنده، ترافرازنده)» می‌نامد.

من از ایدئالیسم استعلایی همهٔ پدیدارها این را می‌فهمم که طبق آن ما همهٔ پدیدارها را چونان تصورات محض، و نه چونان چیزهای در خود، می‌انگاریم؛ و هماهنگ با آن زمان و مکان فقط صورت‌های دریافت‌های حسی ما هستند نه آنکه تعیّناتی برای خود، یا شرایط متعلق‌هایی که چونان در خود به شمار روند.

— کانت، سنجش خرد ناب، الف ۳۶۹

کانت در توضیح تفاوت ایدئالیسم خود با ایدئالیسم برکلی توضیح می‌دهد:

سخن همهٔ ایدئالیست‌های واقعی، از فیلسوفان الئائی تا اسقف برکلی در این عبارت خلاصه می‌شود که: «هر شناختی که از حس و تجربه حاصل شود جز توهم هیچ نیست و حقیقت، تنها در تصورات فاهمهٔ محض و عقل است.»

— کانت، تمهیدات

و می‌افزاید:

بر خلاف این سخن، اصلی که حاکم بر سراسر ایدئالیسم من و تعیین‌کنندهٔ آن است این است که: «هر شناختی که دربارهٔ اشیاء صرفاً از فاهمهٔ محض یا عقل محض حاصل شود جز توهم هیچ نیست و حقیقت فقط در تجربه است.»

— کانت، تمهیدات

ایدئالیسم درون‌ذات

ایدئالیسم برون‌ذات

ایدئالیسم مطلق

فلسفه یا ایدئالیسم است یا اصلاً فلسفه نیست.

— گئورگ هگل

از نظر هگل، هر فلسفه‌ای ذاتاً ایدئالیسم است.

وظیفهٔ فلسفه این است که وحدت اندیشه و هستی، که مفهوم بنیادی فلسفه است، خود موضوع [پژوهش] قرار گیرد و ادراک گردد؛ یعنی ذاتی‌ترین خصلت ضرورت که معقول است دریافته شود.

— هگل، سخن‌رانی‌هایی در تاریخ فلسفه، ج ۳، آغاز بخش ۳

ایدئالیسم اشکالی

... این قضیهٔ «من هستم»، هربار که آن را بر زبان آورم یا در ذهن تصور کنم، بالضروره صادق است.

— رُنه دکارت، تأمّلات

نظریهٔ دکارت که وجود اعیان خارج (برابرایستاها) در مکان بیرون از ما را صرفاً گمانیک (مشکوک) و اثبات‌ناپذیر اعلام می‌دارد.

[او] فقط یک حکم آروینی (تجربی) واحد را بی‌چون-و-چرا می‌شمارد: «من هستم.»

— کانت، سنجش خرد ناب، ص. ۳۳۱

ایدئالیسم جزمی

... هیچ جوهری غیر از روح یعنی آنچه ادراک می‌کند وجود ندارد.

— جرج برکلی، رساله در علم انسانی

نظریهٔ برکلی که وجود اعیان خارج (برابرایستاها) در مکان بیرون از ما را کاذب و ناممکن (ناتوانستنی) اعلام داشته.

[او] مکان را با همهٔ شیءهایی که چونان شرطی ناگسستنی بدان‌ها پیوسته است، به منزلهٔ چیزی که فی‌نفسه ناممکن است اعلام می‌دارد، و بدین سبب شیءها را در مکان نیز همچون انگارش‌های محض می‌شمارد.

— کانت، سنجش خرد ناب ص. ۳۳۱

ایدئالیسم در سدهٔ بیستم

لئون برونشویگ به نحوی جزمی اصل بنیادی ایدئالیسم را در نظریهٔ شناخت مطرح می‌کند:

شناخت جهانی را می‌سازد که برای ما تنها جهان است. آن‌سوی هیچ نیست. چیزی در آن‌سوی شناخت بنابرتعریف دست‌نیافتنی و تعیین‌ناپذیر است؛ یعنی برای ما برابر است با هیچ.

— برونشویگ

واژه‌نامه

پی‌نوشت